مرگـــ من اومــــد!
و از هیچ کسی هیچ صدایی نشنیـــــدم 
تمام نگاهم به صورت خشــــــک وبی روح تو بود
حواسم پی نگـــــــــاه تو بود
نگاهم متوجه سردی
نگـــــــــاه تو بود
گویی که از این رفتن خوشحال باشی شونه هایت را به علامت چه کـــــــنم
 بالا انداختی!
نگرانت شدم!
  باورت بشه یا نه؟!


ادامه مطلب

طبقه بندی: دلـــــنو شتـﮧ،
برچسب ها: مرگ، شیرنی مرگ، طمع مرگ،

تاریخ : 1392/12/20 | 22:41 | نویسنده : مهسان | نظرات

ﯾـــــﻪ زمانــــاﯾﯽ
ﺑﻌﻀـــــــــــﯽ ﻫﺎ
ﺑــﯽ ﺻـــــﺪﺍ ﺍﺯ ﺯﻧــــﺪﮔﯿــــﺖ ﻣــــــﯿﺮﻭﻧﺪ
ﺑــــــــــــــــــــــــﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ
ﺑﺎ ﭘـــــــــــــــﺎﯼ ﺑﺮﻫﻨﻪ،ﺭﻭﯼ ﻧﻮﮎ ﭘـــــــــﺎ
ﭘـــــــــــــــــــــــﺎﻭﺭﭼﯿﻦ . . . ﭘـــــــــــــــــــــــــﺎﻭﺭﭼﯿﻦ . . .
ﺗﺎ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺻﺪﺍﯼ ﺗﻖ ﺗﻖ ﮐﻔﺸــــــــﻬﺎیشان
ﺁﮔـــــــــﺎﻫﺖ ﮐﻨﺪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻨﺸﺎﻥ
ﻭ ﺍﯾــــــــــﻦ
نهــــــــــــاﯾﺖ . . .
" ﻧﺎﻣــــــــــــــــــــــــــــﺮﺩﯾﺴﺖ "



تاریخ : 1392/10/13 | 17:01 | نویسنده : مهسان | نظرات
یهﺯﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ

ﺗﯿﭗ ﻧﻤﯿﺰﻧﻦ ﻭﻟﯽ ﻣﺘﻔﺎﻭﺗﻨﺪ

ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪ

ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻋﺸﻘﺸﻮﻥ ﺯﯾﺎﺩ ﻗﻬﻮﻩ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪ،

ادامه مطلب
تاریخ : 1392/09/21 | 21:28 | نویسنده : مهسان | نظرات


دلم ترک برداشت وشکست
از شدت  تنگی
 از شدت خستگی
از شدت تنهایی
دق کرد

*****
وبازهم شکست!!!
دلم را میگویم...
ملالی نیست...
ملالی نیست...
جز نداشتنت ،نخواستنت،راندنت،باختنت،رفتنت ونماندنت
با او و هزاران اویه دیگر بودنت!
بدون مکث پاسخ منفی دادنت!

 *****
و
عــــــــــــــــشقی نیس جز عشق ب چشمان ناز تا ابد روشنت
این را برایت نوشته بودم وباز هم می نویسم
هر ستاره شبی است که از تو دورم!
آه
آه
آه
آسمان چه پر ستاره است
آسمان چه پر ستاره است

*
*
*




طبقه بندی: دلـــــنو شتـﮧ،

تاریخ : 1392/06/13 | 22:31 | نویسنده : مهسان | نظرات

تو، نامرد ترینی
چون بعد اینکه همه کسم  را گرفتی ،شدی هیچ کس

تو، بی ارزش ترینی
چـــــــــــــــرا که همه باورم را فدای یک احساس هزره کردی

وتو بی مقدار ترینی
چون همه دارایی ام راگرفتی
وشدی هیچ چیـــــــز





بیشتر از آنکه تصور کنی خیانت دیده ام

وبیشتر از آنکه باور کنی دلم را شکسته اند
اما تو نه خیانت کردی نه دلم را شکستی!!!
تو جگــــــــــــــــــرم راآتش زدی!
 زبانم می گوید :به امید روزی که روزگارت سیاهتر از پر کلاغ
تیره تر از غروب
 وغمگین تر ازدم جدایی باشد

اما دلم میگوید: به امید روزی که آشیانت بالاتر از آشیان عقاب
 چشم انداز نگاهت زیبا تر از بهشت وبر لبانت لبخند

وصد هزار پری کنیزات باشد



*****

نگران نباش نفرینت نمیکنم همین که جایت در دعا هـــــــایم خالی است تورا بس است...



طبقه بندی: دلـــــنو شتـﮧ، دست نوشتـﮧ،

تاریخ : 1392/05/28 | 22:23 | نویسنده : مهسان | نظرات

زَن یعنی من !!!

.
كه عشوه هایم دود میكند

.
اُبُهت مردانـــــه ات را...


****
من زنـــَم !


مرا پریشانی موهــــــآیت نـــــه !!!


مرا تـــه ریـــش خستـــه ات دیوانـــه

 میكند...!!!



طبقه بندی: دلـــــنو شتـﮧ، نـاگـــُـفتــﮧ هآ،

تاریخ : 1392/05/10 | 19:22 | نویسنده : مهسان | نظرات


مرا فروخـــته اند به قیمتــــی ارزان.

به اندازه ای که کمتر از ارزش من است.

مرا به بازار نامردمی, بازار بی رحمی, مرا به بازار خیانت بردند

و مرا فروختند.

و من چه غریب به دستان دلالان می نگریستم وبه بهایی که بابت من دادند.

من در انعکاس تبسم های آنان, در هیاهوی بازار و در التهاب بغض غریبانه ام قربانی شدم.

چند نفر این عروسک را خریدند؟

من ناگهان به این بازار آمدم وخودم را دیدم.و مردمی را که میخریدند.و عده ای با خنده ای تلخ

فقط نظاره میکردند.و در آخر چه انکار مضحکی دیدم.

به راستی من چقدر می ارزم؟

نه, نه این بهای من نیست. از این بیشتر است میدانم.

من ساده در امتداد این بازار, همراه با شاخه گلی که برای تولد عشقم چیده بودم.

و چه صادقانه در دستانم پژمرد.

تا چند روز دیگر میخواستم سر زده به دیداراو بروم.

من با چشمان خودم خفقان هیجان را در دلم دیدم.

و شعری که برای او سرودم

چه معصومانه در ذهنم سرکوب شد.

نه, من دیگر اینجا نمیمانم

می گریزم

شبانه از میان این دوستان می گریزم.میروم تا جایی که دستشان به من نرسد

میروم تا جایی که از وسوسه ی غمناک لحظه ها به دور باشم.میروم تا تهی شدن.میروم تا تنهایی

آری میروم

میروم تا قیمت واقعی خودم را به دست آورم.

دیگر از شنیدن دوستی حالم بد میشود.

دیگرتعریف هایت شنیدنی نیست حس خوبی ندارند تعریف هایه بازاری ات

من از طعم شهوت انگیز یک لبخند گریزانم; از دلخوشی های بی رنگ و بو,

از تردید بودن یا نبودن, از عادت یک سرخوردگی

از منطق یک نگاه عاقل اندر سفیه , از دلیل یک علاقه و از قاعده یک تکرار گریزانم.

تو در حسرت دنیایه دنیایی من در حیرت یک نگاه مهربان

من عاشق ،عاشق بودن

تو عاشق ،شاه بودن

مادیات  چه رنگی به زندگی  بی رنگ من خواهد بخشید مرا رنگی کنید با رنگین کمان عشق

اگر دارید...

واگر نه ...

بگذارید تا نقاش دلم رنگین کند زندگیه بی روحم را

وبنگارد بر پیکرخنجر خورده ام ساحره ای از حب دوستی را

من روسپی نیستم...

من بانوی دلشکسـتیه ودلداده ام ...

مرا نه بخرید نه بفروشید

فقط دوستم بدارید

برایم از دنیایه رنگی وچرکین دنیایی ها نگوئید

عشق من آسمــــــــانی است

گرچه با چاشنی هجر عجین شده باشد...

گــــــــــــــــــــرچه برای تو همسان یک خاله بازی باشد یا یک لی لی بچگانه 

امّــــــا برای من  زندگیـــــست این بی معنـــــــا بودن نداریه مـــــــا


ودیگر هــــیچ

                                                

                                                     برو ای دلال عشق...






طبقه بندی: دلـــــنو شتـﮧ، دست نوشتـﮧ،
برچسب ها: دوستی ارزان، ارزان شدن عشق، عشق پوچ، پول یا عشق، عشق یا ثروت، دوستی یا نفرت، احساس یا منطق،

تاریخ : 1392/05/3 | 23:41 | نویسنده : مهسان | نظرات


گاهی آدم

ناخواسته چقدر دلش لک میزنه؛


یه SMS براش بیاد


بگه دلم خیلی واست تنگ شده!


هیچ وقت ازم دور نشو!!









مـهـمــــ نـیـسـتـــ هـوا گـرمــــ بـاشـد یـا سـرد



مـنـ  بـهـانـهـ   مـیـگـیـرمـــــ  و  تــــ♥ــــو



دهـانـمـــ   را  بـا  یـکــ  بـوسـهـ  بـبـنـد






   میدانم


کوچه ایی تاریک است


اما مهم آنست


قلبـــ♥ـــــها روشن باشند


قلبی که


حریص و بی وجدان باشد


فقط عضویست از بدن


مانند روده







سرسری ردشو و زندگی کن


دقت


!!!دق ات میدهد





اگه یه زن

تو رو اونقدر دوس داشته باشه که


از آرزوهاش بخاطرت بگذره،

از خدا یه عمر تازه بخواه!

یه عمر واسه خوشبخت کردنش خیلی کمه!




گاهی آنقدر

دلم هوایت را میکند!

که شک میکنم به اینکه،این دل

مال من است یا تو...!؟





طبقه بندی: دلـــــنو شتـﮧ، نـاگـــُـفتــﮧ هآ، دست نوشتـﮧ،

تاریخ : 1392/04/30 | 18:07 | نویسنده : مهسان | نظرات

دو تا صدا هست که خیلی دوستشون دارم


یکی صدای تو وقتی هستی


یکی صدای اس ام اس هات وقتی نیستی






یا کاری را نکن


یا اگر میکنی از متقاعد کردن دیگران دست بکش


زیرا هیچکس


جز خودت ، جای خودت نیست!





گاهی خراب کردن پل ها چیز بدی نیست


چون باعث میشود


نتوانید برگردید به جایی که


از ابتدا هرگز نباید قدم میگذاشتید...






بزرگترین هدیه ایی که میتوان به کسی داد ؛


زمان است !


هنگامیکه برای یک نفر وقت میگذاری ،


قسمتی از زندگیت را به او میدهی


که دیگر باز پس نمیگیری...







زندگی جیره مختصریست.


مثل یک فنجان قهوه.


وکنارش عشق است.


مثل یک حبه ی قند...


زندگی را با عشق نوش جان باید کرد..




طبقه بندی: دلـــــنو شتـﮧ، نـاگـــُـفتــﮧ هآ، دست نوشتـﮧ،

تاریخ : 1392/04/20 | 21:01 | نویسنده : مهسان | نظرات

تومی خواستی بشی سنگ صبورم،توشدی سنگ ومن هنوزم صبورم...

یه سری سوالا تو ذهنم بود !!!

(اونایی که منو تعقیب می کنن می دونن روتین مطالبی که گذاشتم تو این چن وخته یکم عوض شده )

حالا....

بگذریم

می دونین سوالایی که تو ذهنمه چیه؟

اینه که همه یه جورایی احساس می کنن بهشون خیانت شده وبه اصطلاح جا خالی خوردن یا دورشون زدن ،خنجر از پشت خوردن یا امثالهم

اما سوالم اینه؟؟؟؟

آیا واقعا شماخودتون به عشقتون متعهد بودین؟؟؟

وسوال دومم

اینه که ایا خوشبختی طرف به هرقیمتی که شده براتون مهمه یا این که داشتنش ،به عنوان دلگرمی  یا سر گرمی یا به هرعنوانی که شما میخوایین بگین..

و ...

مرگ عشقتون درد ناکه یا خیانتش به شمــــــــا؟؟؟

من منتظر جوابهای شما هسم


و دست اخر حواب این سوالاس که دوس دارم هر کسی که  اومد به وبلاگم سر زد حوابشو بده چه شناس ،اعم از امیر بدبوی وسمیرا وسمر که خواننده پر وپاقرص

وبلاگمن  که همی جا یه تشکر خاص ازشون دارم٪

چه اونا که میان ولی اثری از خودشون به جا نمی ذارن  میرن

چه نا شناسا

خلاصه جواب سواله برام یه جورایی جالبه شاید برا شماهم یه نکات جالبی داشته باشه پس تو جواب دادن کوتاهی نکنین




طبقه بندی: دلـــــنو شتـﮧ، نـاگـــُـفتــﮧ هآ،

تاریخ : 1392/04/14 | 13:48 | نویسنده : مهسان | نظرات
 
پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می‌کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد : ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت : 
من تو را کی گفتم ای یار عزیز         کاین گره بگشای و گندم را بریز
 آن گره را چون نیارستی گشود        این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟! 
پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است !پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود... نتیجه گیری مولانا از بیان این حكایت:‌
تو مبین اندر درختی یا به چاه         تو مرا بین که منم مفتاح راه



طبقه بندی: نـاگـــُـفتــﮧ هآ، دست نوشتـﮧ،

تاریخ : 1392/04/3 | 19:05 | نویسنده : مهسان | نظرات



شنیدید میگن عاشق شدن آسونه اما عاشق موندن هنره.
به خاطر همینه که میگم عشق واقعی ادامه داره......
بدون اینکه بفهمی

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد.درراه با یک ماشین تصادف کرد وآسیب دید .عابرانی که رد می شدند به سرعت اورابه اولین درمانگاه رساندند . پرستاران ابتدا زخم های پیرمردرا پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد.پیرمرد غمگین شدوگفت عجله دارم نیازی به عکسبرداری نیست .پرستاران ازاو دلیلش را پرسیدند.
پیرمرد گفت:زنم در خانه سالمندان است, هر صبح آنجا می روم و صبحانه رابا او می خورم . نمی خواهم دیر شود! پرستاری به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم .پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متاسفم , او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمیشناسد ! پرستار با حیرت گفت : وقتی که نمیداند شما چه کسی هستید , چرا هرروز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید ؟ پیرمرد با صدایی گرفته گفت :

اگر او مرا نمی شناسد، من که میدانم او چه کسی است 




طبقه بندی: دلـــــنو شتـﮧ، دست نوشتـﮧ،

تاریخ : 1392/03/28 | 20:01 | نویسنده : مهسان | نظرات


آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟



طبقه بندی: دلـــــنو شتـﮧ،

تاریخ : 1392/03/27 | 20:06 | نویسنده : مهسان | نظرات



آدمها به دنیا میان تا به دیگران تعلق داشته باشند


نه اینكه دنیا رو متعلق به خود كنند .....


تاریخ : 1392/03/17 | 22:16 | نویسنده : مهسان | نظرات



من هیچ وقت گریه نمی کردم
 چون اگر اشک می ریختم اذربایجان شکست می خورد
واگر اذربایجان شکست میخورد
ایران زمین میخورد.اما تو مشروطه دوبار آن هم در یک روز اشک ریختم
حدود نه ماه تحت فشار بودیم،بدون غذا،بدون لباس،
از قرار گاه بیرون اومدم ،چشمم به یک زن افتاد با یک بچه در بغلش.
دیدم که بچه از بغل مادرش امد پایین وچهار دست وپا رفت به طرف بوته ی علف.
علف را از ریشه در اورد واز شدت گرسنگی شروع کرد خاک ریشه ها را خوردن.
 با خودم گفتم که الان مادر بچه به من فحش می دهد ومی گوید لعنت به تو ستار خان  که مارا به این روز انداختی!
امـــــا ،مادر کودک رفت طرفش وبچه اش را بغل کرد وگفت:
"عیبی نداردفرزندم...خاک میخوریم امـــــا خاک نمی دهیم"
 انجا بود که اشکم سرازیر شد




طبقه بندی: نـاگـــُـفتــﮧ هآ،

تاریخ : 1392/03/14 | 21:39 | نویسنده : مهسان | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.

تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic